<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آی... نی زن ...</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/</link>
<description>پراکنده هایی از روزها و شبها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Jul 2008 11:54:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چه بد کرداری ای چرخ...</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>دوست خوبی دارم که یک فروشگاه کتاب دارد،آشنایی مان از همان فروشگاهش شروع شد و ادامه یافت و همیشه بحث داریم راجع به کتابها،جامعه، مردم و سطح فرهنگی شهر... معمولا آخر هفته ها سری به او میزنم و یکی دو ساعتی را با هم می گذرانیم،بچه های انجمن شعر و داستان هم می آیند و  آنها هم هستند... در این برهوت،جای دنجی است برای ساعتی آرامش...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دراز کشیده ام و به صداهایی که از آشپزخانه می آید گوش می دهم،صداهایی که مفهومش اینست که کسی اینجا هست و تنها نیستم،خواهرم اینجاست و وجودش حس زندگی در این خانه است،صداهایی که مفهومش اینست که باید بهتر باشم و بهتر می شوم... دراز کشیده ام و به صداها گوش می دهم،صداهایی که شنیدنشان لذت بخش است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موبایل زنگ می خورد و همان دوستم است،صدایش ناراحت است و گرفته،می پرسم اتفاقی افتاده؟ می گوید : آرش،کتابها سوختند... فروشگاه آتش گرفت و کتابها همه سوختند... لحظه ای خشک می شوم،از شدت ناراحتی گنگ می شوم،سکوت می کنم و صدایش را انگار از جایی دور می شنوم : ... ظهر بود،نبودم... بیشتر از آتش، آب آتش نشانی خرابشان کرده بود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گویی نه تنها کتابها،که تمام اندیشه ها و افکار مستور در آنها سوخته بود برایم،تمام اشکها و لبخندها و رنجها و خوشی ها... تمام کسانی که با آنها زندگی کرده بودم،درد کشیده بودم،شاد زیسته بودم و عشق ورزیده بودم سوخته بودند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 11:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایران من...</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>جاده... جاده همیشه تسکینی بوده برایم... تنهایی،خیره به راه و غرق در فکر و خیال...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز در جاده بودم،جاده هایی که خوزستان را به فارس وصل می کنند،بهتر بگویم،همان یادگار    داریوش بزرگ،راه شاهی،شوش به تخت جمشید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به داریوش اندیشیدم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوباره زاده شدم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 19:48:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی مهره ی شیشه ای...</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>۱ـ چند شب است که خوابهای آشفته می بینم... خوابهای مزخرفی که اثرشان هم در زمان دیدنش زجر آور است، هم پس از بیدار شدن... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ـ امیدوارم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ـ امشب بعد از مدتها، دوستی را دیدم که مدتها بود ندیده بودمش... دوستی که داستان زندگی اش شهره خاص و عام شده بود... دوستی که گردباد زندگی او را چنان از اوج به زیر کشید که نزدیکترین ها هم از او بریدند... و من همیشه با شگفتی،با حیرت و ترس تنها نظاره می کردم و رهایش نمی کردم، نه تایید نه رد ... و سوالی که مدام روحم را آزار می داد و می دهد : آیا خود می خواست؟خودخواسته بود؟ یا ناگزیر؟ و به خودم فکر می کنم... دوباره  و دوباره... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۴ـ ده سال دیگر، چگونه ام؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 21:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها...</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>با بدتر شدن وضع و دورتر شدن از همه چیز و همه کس،هر چه بیشتر وابسته تنهایی خودم و افکار همیشگی و بی پایان و بی نتیجه ام می شوم،در گیر این که آخر به کجا خواهد انجامید این سودا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی جرقه هایی هم هست،ناگهانی و پر نور ... که لحظه ای همه جا را روشن می کند،چشم باز می کنی و دنیا را می بینی و تا مدتی به شوقش مستی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اگر این جرقه ها نبود،من هم نبودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوال اینست : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جرقه ها نوید شعله ای فروزانند؟ آتشی همواره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نفس های آخر آتشی به خاکستر نشسته؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 23:30:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاینده ایم...</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>قصد داشتم پستی درباره روز مادر و زن بنویسم و ... ولی نتونستم... نتونستم بنویسم.... فقط :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختران، زنان و مادران این سرزمین،سربلند باشید و پیروز،روزتان خجسته ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 09:22:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من،سرزندگی و استاد نجف دریابندری</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>حدود دو ماه پیش در کمال بهت و حیرت از طریق مجله سر آشپز فهمیدم که استاد نجف دریابندری* کتابی درباره آشپزی** تالیف کرده اند که آن طور که گفته بودند بهترین و کامل ترین کتاب آشپزی به زبان فارسی است،کمی راجع بهش پرس و جو کردم و فهمیدم که کتابی است که باید دید و بیشتر مشتاق بودم که بفهمم چرا و چطور استاد دریابندری کتاب آشپزی نوشته اند؟ با آن ترجمه های عالی و بی نقص از آثار ادبی همینگوی،فاکنر،تواین و دیگران و نیز آثار فلسفی مانند تاریخ فلسفه غرب برتراند راسل و ... و بسیاری مقالات و تحقیق و ... که دو تا از کتابهایی که واقعا عاشقشون هستم و از مورد علاقه ترین کتابهام هستند،وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا ترجمه ایشان هستند... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز عاقبت کتاب رو خونه یکی از دوستان پیدا کردم و بدون توجه به غرغرهای خانمش که می گفت کتابم رو نبر و غرغرهای خودش که می گفت آرش تو الان می ری و این پوست منو می کنه ! کتاب رو که دوجلد بزرگ بود برداشتم بردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز ظهر شروع کردم به خوندن و ... چه باور کنید و چه نکنید،چنان عالی بود و چنان خارج از تصور من ـ که با دید یه کتاب دستور آشپزی نگاش می کردم ـ که از شدت شوق بلند شدم و تو خونه شروع کردم به راه رفتن و تند تند قدم زدن ! از خوشحالی این که کتابی دستمه که بسیار بهم خواهد آموخت... اما جریان چی بود؟ مختصرا می گم و دیگر خود دانید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از رسیدن به دستورات پخت غذا،استاد بر این کتاب ۱۹۷ صفحه،بله،۱۹۷ صفحه مقدمه نوشته است... که شامل جواب سوال من و خیلی های دیگر که چرا ایشان همچه کتابی نوشته اند،نحوه نگارش کتاب،ارتباط نقاشی با آشپزی،خاطرات زندان،تاریخ آشپزی،سبکهای اصلی،آشپزی ملل،لوازم آشپزخانه و کلی مطلب دیگر و همه با نثری که واقعا بی نظیر است و لغات معادل ساخته خود استاد مانند یخ بند به جای فریزر و رندیده به جای رنده شده... و همگی دقیق و کاملا بر مبنای مطالعه و تحقیق وتجربه عملی...  و بعد دستورات پخت هستند که چنان شیوا و زنده و با روح نوشته شده اند که کاملا فراتر از یک دستور پخت صرف هستند و بیشتر شبیه توصیف یک منظره طبیعی یا تابلو نقاشی با تفسیر و توضیح راوی اند... که شامل تاریخچه هر غذا و خاستگاه آن،ریشه لغوی نام،و هر چیز دیگری که شایسته نوشتن در مورد آن بوده... فرهنگ بزرگ و کاملی درباره مواد غذایی و شیوه های پخت آنها در ایران و دیگر کشورها به بهترین شکل ممکن در دوجلد و نزدیک به دوهزار صفحه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حال حاضر در حال خوندنش هستم نه به عنوان کتاب آشپزی بلکه به عنوان یه رمان جذاب و خوندنی و سرشار از اطلاعات که پره از مسائلی که ظاهرا باید بی ربط باشند : ایالات مختلف اسپانیا و اینکه چه مردمی دارند،فرهنگ ژاپنیها، چگونه فرهنگ ایرانی خودش رو به مغولهای وحشی تحمیل کرد و تقلید عباسیان و امویان از دربار ساسانی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط می تونم بگم بخونیدش ... و هزاران درود بر استاد &quot;نجف دریابندری&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* نجف دریابندری،متولد  ۱۳۰۸ آبادان،مترجم،بیشترین شهرت ایشان به واسطه ترجمه ادبیات معاصر آمریکا مانند آثار همینگوی،فاکنر،دکتروف،مارک تواین و نیز آثار برتراند راسل است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;** نام کامل کتاب : &quot;کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز&quot; نوشته نجف دریابندری با همکاری همسرش خانم فهیمه درستکار، نشر کارنامه،آخرین قیمتی که به دست آوردم ۳۹۰۰۰تومان بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 22:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> مرز جنون...</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سالهاست در رابطه با رفتارهایم تنها قاضی را &quot;وجدانم&quot; می دانم.وجدانی که اخلاق گرا،سخت گیر و رک است.با این که قضاوت دیگران ـ ناگزیر ـ خوشحال و یا ناراحتم می کند،اما در هر دو حالت تنها خوشحالی و یا ناراحتی واقعی هنگام تنها شدن با خودم و گفتگوهای درونی است و آن وقت است که می فهمم &quot;درست&quot; بوده ام یا نه؟و این وجدان نه تنها در مورد مسائل روزمره قاضی است بلکه در مورد مسائل کلی و اصلی و آنچه که باید بکنم و نباید، تصمیم گیرنده است و فرمان دهنده.اوست که تنها عاملی است که بر اساس گفته اش سالهاست تصمیم گرفته ام و عمل کرده ام، نه دستورات عقل،دین،عرف و ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و هیچ مشکلی هم نبود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدتی است به چالشی سخت افتاده ایم با هم. سخت... با توجه به نسبی بودن اخلاق،دارم به جنبه ی بارزی از خصوصیات این وجدان شک می کنم... که آیا درست است یا نه؟ که آیا این آموزه های غلط دوران کودکی که بر پایه دین و عرف جامعه بنا شده و به خورد ما می رفت باعث این گونه نگرش و قضاوت است یا که نه ؟ که اینچنین زندگی را ـ بهتر بگویم تصمیم گیری را ـ  به من سخت کرده و به مرز جنونم کشانده؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاش پیرو عقل بودم،کاش پیرو دین بودم،کاش پیرو عرف بودم... تا به لحظه ای تمام قانونهایشان را می شکستم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 19:18:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب رفت و حدیث ما به آخر نرسید...</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>پنج شنبه تصمیم گرفتم جمعه رو طبق معمول جمعه های تابستون نرم با دوستان شنا و بمونم خونه و یه کم مرتب کنم لباسها و کتابها و کامپیوتر و ماشین رو... دوستان که رنجیدند و منم هم موندم که کارا رو انجام بدم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای شروع پیرهن هام رو آوردم که اتو کنم که یه دفعه یادم به موردی افتاد و رفتم کتاب &quot;نبرد من &quot; هیتلر رو بعد از کلی گشتن پیدا کردم و بیست دقیقه ای گیرش بودم تا چیزی که می خواستم پیدا شد و بعدش هم کرم خوندن همیشگی ام به جونم افتاد و تا رضایت دادم یک ساعتی گذشت ... برگشتم سر پیرهن ها... عکس دختر خاله ام رو کنار میز دیدم و یادم افتاد که انگار دیروز بود که شش ماهش بود و بهش می گفتیم کوکی و الان اول دبیرستانه و رفتم تو فکر... شاملو و شجریان  داشتند رباعیات خیام رو می خوندند و با اونا هم یه مدت گیر بودم...حس خوبی نداشتم بعد اون و رفتم که کمی ماهواره ببینم که سرحال بیام ،اونجا هم باز غرق فکر و خیال شدم عجیب  و دو ساعتی هم اونجا گذشت... بعد دوباره تا خواستم اتو کنم یادم اومد که برای شام بابا هیچی درست نکردم... در حین غذا پختن هم فکر و خیال رهام نکرد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب شد و هیچ کاری نکرده بودم به جز فکر و خیال... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفتم دراز کشیدم و رفتم تو فکر و خیال...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 17:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل صد برگ...</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آرام نزدیک می شود و نزدیکتر،عطر تنش در برم گرفته و مسحورم می کند و بازی لبهایش کلماتیست که در پس آنها دعوت است به دنیایش،دنیایی پر از رمز و رازهایی گشودنی،شگفت ،سرزنده و آتشین...فریبی ازلی... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گندم زاران،تپه ها،دره ها و دشت را می گذرم و نفس زنان به قله می رسم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آسمان دور است... و من در آرزویش...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چشم می بندم... جسم و جان همدلند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روی تکه کاغذی چیزی می نویسم، تا می کنم و می سرانم به طرفش،برقی پیروزمندانه در نگاهش است... مدئای افسونگر... دست پیش می آورد، اغواگر و آرام ناخن به دستم می کشد و کاغذ را می رباید... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بیرون می آیم،مهتاب به وسعت آسمان می درخشد...  می روم... نمی خواهم وقتی کاغذ را می گشاید آنجا باشم : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در &quot;دل&quot; ندهم ره پس از این مهر بتان را    مهر لب &quot;او&quot; بر در این خانه نهادیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 22:09:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سانتیاگو</title>
<link>http://ayneyzan.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ذهنم آشفته و مغشوش است و با نهایت توانم در حال فکر کردن هستم که پاسخی بیابم که چه باید بکنم؟ امید به هیچ کمکی نیست چرا که هیچ کس نمی داند دردم چیست... و پاسخی که می دانم وجود ندارد و تنها گذر زمان است که پاسخم را خواهد داد، پاسخی که اگر دلخواهم نباشد،زندگی ام را تمام باخته ام... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و وقتی به بدترین حال می رسم و همه چیز سیاه می زند، به &quot;ویکتور خارا &quot; می اندیشم...              نکند دغدغه هایم حقیر باشند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نه،نیستند،نمی توانند،نمی توانند حقیر باشند...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 10:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayneyzan&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>ayneyzan</dc:creator>
<guid>http://ayneyzan.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
