تبليغاتX
آی... نی زن ... - سفرنامه !

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

سه شنبه گذشته،عصر،در حالی که زندگی چنان بود که آرزو داشتم زمان متوقف شود و همه چیز به همان حال بماند،سوار هواپیما شدم و در میان لبخندهای تجاری مهمانداران،ابرهایی به سفیدی رویا و دست تکان دادن های دخترک ۵ ساله ای که تنها سفر می کرد،رسیدم تهران و مستقیم رفتم نمایشگاه، همزمان با رسیدن من تنها یک ساعت بیشتر به زمان تعطیلی نمانده بود اما همین یک ساعت کافی بود که نیلوفر و مرکز را کامل و چند تای دیگر را سرسری ببینم و جیبهایم را کلی سبک کنم...

شب را دعوت دوست بسیار عزیزی و خانمش بودم که چند ساعت دلنشینی را با هم به صرف توبورگ و  ته چینی بسیار خوشمزه و حرف و خاطره و کمی هم کل کل اصفهان و جنوب بین من و دوستم از سویی و خانمش که ـ با وجود بلژیک تحصیل کردن ـ هنوز هم می توانستم اندکی لهجه اصفهانی را لابلای کلماتش تشخیص دهم از سوی دیگر،گذراندیم...  و شبی که مهتابی بود... 

چهرشنبه صبح دوان دوان رفتم نمایشگاه و ... خلاصه وار: همانطوری که انتظار داشتم چندین تا از کتابهایی که می خواستم همان روزهای اول تمام شده بود و به من نرسید،سطح اطلاعات غرفه داران نیلوفر اصلا در حد و اندازه های نشری به این اعتبار نبود،مرکز از لحاظ چیدمان کتابها و اطلاعات دو نفر از غرفه داران خوب بود،خوارزمی در اقدامی بسیار عجیب و غیر معمول کتابهای چاپ قدیم را با قیمت جدید عرضه کرده بود،سروش کتابهای پرطرفدار را با تخفیف ده درصد و مابقی را با تخفیفهای بیست و سی درصد عرضه کرده بود،سیستم فروش علمی فرهنگی و ققنوس که باید فیش را از جایی می گرفتی،پول را جای دیگری می دادی و کتاب را در محل سومی تحویل می گرفتی صدای همه را در آورده بود مضاف بر اینکه باز هم مشکل بی اطلاعی فروشنده ها را هم داشتند، در این بین بحث با دختر نوجوانی که فروشنده هرمس بود و اطلاعات بسیار کامل و جامعش از کتابها حاکی از مطالعه بسیارش بود خوب و امیدوار کننده بود،و آن سوی سکه هم  انتشاراتی های دیگری بودند که با وجود تخفیف های بالای سی درصدی و حتی در موردی که دیدم شصت درصدی باز هم پرنده در غرفه شان پر نمی زد...

بازدیدکنندگان هم اکثرا ـ تا آنجایی که من دیدم ـ بدون زمینه قبلی و شناخت آمده بودند و کمتر کسی را می دیدی که با لیست خرید کند که البته فکر میکنم بیشتر به این دلیل بود که اواخر نمایشگاه بود و اهل کتاب خریدشان را کرده بودند... مابقی انتشاراتی ها را به خاطر اینکه وقت کم بود تنها سریع خریدم را فقط انجام دادم و سرک نکشیدم به حال و روزشان و هر چه هم توانستم لیست کتب چاپ شده گرفتم برای مطالعه سر فرصت و خرید به لطف سایت آدینه بوک...

و بالاخره ساعت ۲ دل کندم و رفتم مهرآباد و دو تا لاکپشت سبز و کوچک و مینیاتوری را که خواهر جان آورده بود فرودگاه که ببرم ماهشهر در پی مخالفت مسئولین،قاچاقی توی جیبهام از گیت رد کردم و در برابر چشمهای بهت زده زن و شوهر جوانی از جیبها در آوردم و با خرید جعبه ای شکلات و خالی کردنش خانه ای ساختم برایشان و لابلای کتابها بردم توی هواپیما و آمدم جنوب... و احساسی چندگانه... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط آرش   |