تبليغاتX
آی... نی زن ... - شبانه ها...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

همه خوابند و دخترک پاورچین به سراغ گوشه دلخواهش می رود،کنج نشیمن،روبروی آکواریوم...

می نشیند و به صدای وزوز خفه پمپ و قل قل حبابهای هوا  گوش می دهد،صدای آرامش بخشی که تا عمق وجودش نفوذ می کند و تمام ناخواسته ها را در زمزمه نوازشگرش محو می کند...دخترک مهتابی آکواریوم را روشن می کند و بازی نور شروع می شود،نور سرد و سفیدی که با ورودش به آب،هر پرتو اش رنگی می گیرد و رقصی...و ماهیها که گویی خواب نبوده اند...دخترک،غرق در جذبه به شیشه روبرویش خیره شده،به رقص ماهیها،به چرخیدنشان، به عاشقانه هایشان، به تلالو حبابهای درخشان که تند و تند بالا می آیند و می ترکند، به حرکت آرام برگهایی که سبز ـ آبی اند ... دخترک عاشق این لحظات است لحظاتی که تنها نگاه می کند،بی هیچ فکری،هیچ فکری...تنها غرق در تماشای بازی نور و صدا و رقص ماهیها،و تنها در این لحظات است که روح پرتلاطمش آرام می گیرد...

دخترک کتابی را که همراهش آورده باز می کند و شروع می کند به خواندن...زیر نور آکواریوم،زیر نوری که لابلای برگهای گیاهان آبی می شکند،با رقص ماهیها تکان می خورد و روی صورت دخترک سایه روشن می سازد،سایه روشن هایی که با حالتهای چهره دخترک که با کتاب یکی شده تغییر می کنند، سایه روشن هایی که روی صورت دخترک،گویی تصویر داستانی هستند که می خواند...

...

...

دخترک خواب است اما یوهانس و ویکتوریا* رهایش نمی کنند،دخترک لبخند می زند،در خواب...

 

 

خواندن جمله ای در وبلاگ دوست بسیار عزیزی باعث نوشتن این پست شد... ممنون از او به خاطر بودنش... 

* قهرمانان کتاب "ویکتوریا" اثر کنوت هامسون.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:6  توسط آرش   |