واقعیتی که از ۲۸ اسفند چشمم را به رویش بسته بودم و با پررویی هر چه تمام تر گذاشته بودم فارغ از هر چیز ،بیش از دو هفته را مانند کودکی تنها به آنچه دوست دارم بپردازم و یکسره فقط آن "من درونی " باشم... وسط هیاهوی یک فامیل ۵۰ نفره که هر جای ایران بودند آهنگ جنوب کرده بودند که آنها هم مثل من ـ کم و بیش ـ چند روزی را خوش بگذرانند ،غلت بزنم،صبحها بر خلاف همیشه زود از خواب بیدار شوم و با داد و بیداد و آواز خواندن و شوخی همه را از خواب بیدار کنم و برنامه روز را دیکته کنم بهشان و همیشه هم در اوج شلوغی رهاشان کنم و بروم دنبال کارهای خودم ... شب تا هر وقت که دلم می خواست کتاب بخوانم و زیر نور مهتابی که بی دریغ می درخشید زندگی کنم ...
عیدی که روزهایش به کوه و صحرا رفتن می گذشت و شبهایش به مهمانی و جشن،عیدی که آبشار سپیدان داشت و لاله واژگون و شوریدگی و کوه جادو، تمام شد و تنها خاطره ها و عکسهایش ماند، عکسهایی که نمی دانم سالها بعد با نگاه کردن به آنها، آیا نخواهم گفت کاش آنوقت اینگونه می کردم و آنگونه نمی کردم...
پ.ن ۱ - جدای از سرما خوردگی فعلی، سرحال ،شاد و امیدوار دارم سال جدید رو شروع می کنم البته از شنبه آینده !
پ.ن ۲- چند تایی عکس هست که اگر شد می ذارم اینجا که ببینید.
