می نشیند و به صدای وزوز خفه پمپ و قل قل حبابهای هوا گوش می دهد،صدای آرامش بخشی که تا عمق وجودش نفوذ می کند و تمام ناخواسته ها را در زمزمه نوازشگرش محو می کند...دخترک مهتابی آکواریوم را روشن می کند و بازی نور شروع می شود،نور سرد و سفیدی که با ورودش به آب،هر پرتو اش رنگی می گیرد و رقصی...و ماهیها که گویی خواب نبوده اند...دخترک،غرق در جذبه به شیشه روبرویش خیره شده،به رقص ماهیها،به چرخیدنشان، به عاشقانه هایشان، به تلالو حبابهای درخشان که تند و تند بالا می آیند و می ترکند، به حرکت آرام برگهایی که سبز ـ آبی اند ... دخترک عاشق این لحظات است لحظاتی که تنها نگاه می کند،بی هیچ فکری،هیچ فکری...تنها غرق در تماشای بازی نور و صدا و رقص ماهیها،و تنها در این لحظات است که روح پرتلاطمش آرام می گیرد...
دخترک کتابی را که همراهش آورده باز می کند و شروع می کند به خواندن...زیر نور آکواریوم،زیر نوری که لابلای برگهای گیاهان آبی می شکند،با رقص ماهیها تکان می خورد و روی صورت دخترک سایه روشن می سازد،سایه روشن هایی که با حالتهای چهره دخترک که با کتاب یکی شده تغییر می کنند، سایه روشن هایی که روی صورت دخترک،گویی تصویر داستانی هستند که می خواند...
...
...
دخترک خواب است اما یوهانس و ویکتوریا* رهایش نمی کنند،دخترک لبخند می زند،در خواب...
خواندن جمله ای در وبلاگ دوست بسیار عزیزی باعث نوشتن این پست شد... ممنون از او به خاطر بودنش...
* قهرمانان کتاب "ویکتوریا" اثر کنوت هامسون.
واقعیتی که از ۲۸ اسفند چشمم را به رویش بسته بودم و با پررویی هر چه تمام تر گذاشته بودم فارغ از هر چیز ،بیش از دو هفته را مانند کودکی تنها به آنچه دوست دارم بپردازم و یکسره فقط آن "من درونی " باشم... وسط هیاهوی یک فامیل ۵۰ نفره که هر جای ایران بودند آهنگ جنوب کرده بودند که آنها هم مثل من ـ کم و بیش ـ چند روزی را خوش بگذرانند ،غلت بزنم،صبحها بر خلاف همیشه زود از خواب بیدار شوم و با داد و بیداد و آواز خواندن و شوخی همه را از خواب بیدار کنم و برنامه روز را دیکته کنم بهشان و همیشه هم در اوج شلوغی رهاشان کنم و بروم دنبال کارهای خودم ... شب تا هر وقت که دلم می خواست کتاب بخوانم و زیر نور مهتابی که بی دریغ می درخشید زندگی کنم ...
عیدی که روزهایش به کوه و صحرا رفتن می گذشت و شبهایش به مهمانی و جشن،عیدی که آبشار سپیدان داشت و لاله واژگون و شوریدگی و کوه جادو، تمام شد و تنها خاطره ها و عکسهایش ماند، عکسهایی که نمی دانم سالها بعد با نگاه کردن به آنها، آیا نخواهم گفت کاش آنوقت اینگونه می کردم و آنگونه نمی کردم...
پ.ن ۱ - جدای از سرما خوردگی فعلی، سرحال ،شاد و امیدوار دارم سال جدید رو شروع می کنم البته از شنبه آینده !
پ.ن ۲- چند تایی عکس هست که اگر شد می ذارم اینجا که ببینید.
