و راه حل،نوشیدن زیاد است،خیلی زیاد،
و بهتر است که دو نوع مشروب باشد،
تا اثرش گیجت کند،گنگت کند،کورت کند...
نوشیدم،زیاد،خیلی زیاد...
گیج شدم،گنگ شدم،کور شدم.
پراکنده هایی از روزها و شبها
و راه حل،نوشیدن زیاد است،خیلی زیاد،
و بهتر است که دو نوع مشروب باشد،
تا اثرش گیجت کند،گنگت کند،کورت کند...
نوشیدم،زیاد،خیلی زیاد...
گیج شدم،گنگ شدم،کور شدم.
پس از "شهاب" .
شوره زار ترک خورده را،
آرزویی نیست...
"مهتاب" کورکننده می درخشد،
زمین در کار رویش است،
بهار خواهد شد؟
خنده ام می گیرد...
...
...
...
و پرسشی بزرگ،دوباره و دوباره،خواب از چشمم می رباید...
اما من نه می خواستم و نه می توانستم مثل آنها باشم و به همین دلیل وجود من باعث مزاحمت برای آنها و کارهایشان بود و بدتر اینکه هیچ چیز نمیتوانست رامم کند: قطع اضافه کار و پاداش ،توبیخ بی دلیل و ندادن مرخصی حتی در زمان امتحانات دانشگاه باعث نمی شد که به رویشان لبخند بزنم و با دیدن هر مدیری تا کمر خم شوم.... ولی به جبر زندگی،آنها مرا تحمل می کردند و من آنها را...
بعد از ۴ سال یک روز صبح کارام رو به همکارم تحویل دادم استعفا نامه ام رو نوشتم و اومدم بیرون.رفتم دانشگاه و اونجا هم انصراف دادم .
ساعت حدودا ۱۱ صبح بود ، خیابونا شلوغ بود و بچه ها دست در دست مادراشون با چشمهای کنجکاو به همه جا نگاه می کردند و هر چیز برای اونا یه دنیای تازه بود...
گزارش به خاک یونان کازانتزاکیس
تونل ارنستو ساباتو
قطار به موقع رسید هاینریش بل
عقاید یک دلقک "
ژه کریستیان بوبن
گور به گور فاکنر
عناصر داستان رابرت اسکولز
کجا ممکن است پیدایش کنم هاروکی موراکامی
فرانی و زویی سالینجر
تی صفر ایتالو کالوینو
بارون درخت نشین "
مرگ قسطی لویی فردینان سلین
دسته دلقک ها "
وانهاده سیمون دوبووار
بهشت گمشده جان میلتون
چه گوارا،چهره یک انقلابی فرناندو دیه گو گارسیا/اسکار سولا
برادران کارامازوف داستایفسکی (باورتان می شود تا به حال نخوانده امش؟ )
ایران در زمان ساسانیان آرتور کریستنسن
بادبادک باز خالد حسینی
و امروز هم یه سری دیگه کتاب می رسه که برم ببینم چه چیزی گیرم میاد ...
اما کتابهایی که می خواستم و نبود:
در جستجوی زمان از دست رفته پروست
برفهای کلیمانجارو همینگوی
کوهستان جادو توماس مان
خانواده تیبو گارتن
مائده های زمینی و... ژید
قلعه مالویل روبر مرل
خزه کالدول
در غرب خبری نیست رمارک
و کلی دیگر...
و کتابی که دو سه هفته پیش خریدم به نام "پرده جهنم " اثر نویسنده ژاپنی ریونوسکه اکتاگاوا که مشتمل است بر ۴ داستان کوتاه و عجیب جذبم کرد و به خصوص داستان "کاپا" که قابل تعمق بود...و توصیه می کنم به دوستانی نخونده اند اون رو،حتما بخونند...
و هیچ چیز بیشتر از این خوشحالم نمی کنه که کتاب بهم معرفی کنید...
از شبش تا الان دقیقا همونجای پام درد گرفته... یه درد کم و مداوم...
و من تا شنبه حتما کارت تخفیف پیدا خواهم کرد و در جستجوی زمان از دست رفته خواهم خرید و خانواده تیبو و اگر باشد کوهستان جادو و برفهای کلیمانجارو را...
...
...
کنار چند بشکه بنزین ایستاده بود، ۸-۷ ساله می نمود و با چشمان سبزش پرسشگر و خیره نگاهم می کرد،پرسیدم لیتری چند؟ بلافاصله و با صدای زنگدار و کودکانه اش گفت بالای ۱۰ لیتر ،لیتری ۴۰۰ .حاضر جوابی و زیبایی اش جلبم کرد،پیاده شدم و گفتم ۲۰ لیتر که دوید و یک بشکه ۱۰ لیتری که برای دستان کوچکش بار سنگینی بود به زحمت آورد و هر چه اصرار کردم نگذاشت کمکش کنم و خود با علاقه غیر معمولی بنزینها را به باک ریخت و ۱۰ لیتر بعدی را هم .اسمش را پرسیدم که گفت بهناز و عجیب حس می کردم که مدرسه نمی رود و حدسم درست بود و وقتی پرسیدم چرا؟خودت نرفتی یا بابات نذاشت بری؟ رویش را کمی برگرداند و و تمام تلاشش را کرد که متوجه شرم اش از دروغ گفتن نشوم و با صدای لرزانی گفت : خودم نخواستم برم... معنی شوق و علاقه اش به کار کردن را فهمیدم...دنبال خودش می گشت،دنبال هویتی که از او گرفته بودند،دنبال دختر مدرسه ای یی که نگذاشته بودند باشد...و این تنها راهش بود و با عزت نفسی ستودنی...
...
...
بهناز آجرها را یکی یکی به دستم داد، دیوار را ساختم، صورت ۵-۴ روز اصلاح نشده را شش تیغه کردم و با لباسهای اتو کشیده برگشتم به زندگی...