تبليغاتX
آی... نی زن ...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

 همه ما از دوران کودکی قصه ای را شنیده ایم به این مضمون که :  ...غول چراغ ظاهر شد و گفت هر آرزویی دارید بر آورده می شود... 

 بر اساس این فرضیه سالها پیش این موضوع برای من سوال شد که بزرگترین آرزویم چیست؟بی تعارف در آن سالهای دور اولین چیزهایی که به ذهنم متبادر شد شهرت،ثروت و چیزهایی از این قبیل بود ولی بلافاصله و در همان لحظه حرفهای اولین معلمم ـ مادرم  ـ به یادم آمد و خجالت زده از کوته فکری و حقارت خودم، فکر کردم بهترین آرزویی که " انسان" می تواند داشته باشد چیست؟ از بین رفتن فقر در دنیا؟برابری انسانها؟پیشرفت علم و از بین رفتن بیماریها؟دنیای بدون دروغ؟ و ...

داشتیم سرود بهاران" خجسته باد" را تمرین می کردیم... یک لحظه شکوه و عظمت کلمات بر جا میخکوبم کرد :

... واین بند بندگی

و این بار فقر و جهل

به سرتاسر جهان

به هر صورتی که هست

نگون و گسسته باد...

تمام آرزوهایی که فکرش را کرده بودم در این کمتر از بیست کلمه وجود داشت... در واقع در آن سه کلمه :  بند بندگی،فقر،جهل...

هنوز هم فکر می کنم هیچ چیز از آلام بشری نیست که مانعی بر راه سعادت و تعالی انسان باشد و در این قالب قرار نگیرد:فقر،فحشا،گرسنگی،بیماری، دیکتاتوری،استثمار قدیم و نوین،کارتلهای اقتصادی و تبلیغاتی و آموزه ها و باور های دینی غلط و هر چیز دیگری...

اما این کلمات از کیست؟که اینچنین بزرگمرد و بزرگ منش و بلند اندیش بوده؟

۲۹ بهمن سالروز تیرباران او به دست دیکتاتوری پهلوی به جرم این گونه اندیشیدن است :

کرامت الله دانشیان فرزند قهرمان ایران...

یادش گرامی...

       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:8  توسط آرش   | 

 احساس می کنم دو نفرم.دو نفر که تو یه جسم زندگی می کنن و همیشه هم با همند ولی زندگیشون  زمین تا آسمون با هم فرق داره... در حالی که یکی درگیر روزمرگی و کارای خسته کننده و سر و کله زدن با هزار تا بدبختی مختلفه،اون یکی کاملا داره خوش می گذرونه : به کتابی که داره می خونه فکر میکنه یا فیلمی که دیده یا دوستی که قراره ببینه یا کلی فکرای اغواگری که وسوسه عملی کردنشون دیگه ول کن نیست ... جالب هم اینجاست که همه این فکرا رو وقتی میکنه که اولی به فکرش برای واقعیتهای بی تعارف زندگی نیاز داره مثل پول درآوردن...در حالی که اولی رو به هیچ وجه به حریم دومی راهی نیست و وقتی که اون به کارای خودش ـ کتاب خوندن،فیلم دیدن یا موزیک گوش دادن،پای نت بودن،با دوستان این ور اون ور رفتن و... ـ می پردازه اصلا اجازه نمیده که کسی مزاحمش بشه،دومی به راحتی و همیشه وارد حریم اولی میشه : حین کار کردن میاد سراغش و حواسش رو پرت می کنه ، پشت فرمون بودن رو که دیگه کامل اختصاص داده به خودش و...

تنها وقتی که این دو تا  با  هم تفاهم دارن و یکی میشن شباست که ۲ ساعتی میرم ورزش.

احساس گسستگی کردن و با ذهن درگیر زندگی کردن سخته و فشار مداومش آدم رو از پا در میاره...

و یکی از دلایل عمده به وجود اومدن این مشکل برای آدم از نظر من،دنبال نکردن علاقه هاست و پی چیزهایی رفتنه که باهاشون هیچ سنخیتی نداریم...رشته درسی که دوست نداریم ولی میخونیم،شغلی که به هیچ چیز ما نمیخوره ولی هر روز میریم و آدمایی که عذابمون میدن ولی هی میبینیمشون و هی لبخند میزنیم براشون...

باید این دو تا رو بر هم منطبق کنم.هنوز وقت هست...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:24  توسط آرش   | 

پست قبلی این شبهه رو برای یکی از دوستان پیش آورده بود که من راننده اتوبوسم ! تعجب کردم ! ولی بعد که دقت کردم دیدم حق داشته :  ...همه خوابند و هراز گاهی کسی آب می خواهد یا می پرسد کجاییم  ؟ دقیقا مثل اتوبوس !

 توضیح : من همیشه با ۲یا ۳ تا از دوستان میرم سفر. کارامون آزاده و نیازی به مرخصی گرفتن نیست و سفر هم بهترین حال. تشنگی دوستان هم به دلیل tuborg 8%   هست همیشه !

آخر هفته گذشته تا اوایل این هفته رو هم رفتیم شیراز  و آقایان خواب تشریف داشتند و ما ۶ ساعت رانندگی کردیم.گرچه برفی نبود به جز دشت ارژن ولی مابقی قضایا بود...

پ.ن : خوشا شیراز و وضع بی مثالش... که حسش بود می نویسم چرا...   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:20  توسط آرش   | 

همیشه عاشق رانندگی شب تا صبح و در سرما بوده ام در حالی که بقیه خوابند و هر از گاهی کسی آب میخواهد یا می پرسد کجاییم و باز چشم می بندد...

جاده و درختان برف گرفته کوههای سیاه و سفید که در تاریکی شب به هر شکلی در می آیند  سکوت  شیشه های بخارآلود و صدای راجر واترز یا فردی مرکوری راه را برای هر فکر و خیالی باز میکنند از دنیا و روزمره گی ها و ناملایمات دور میکنند و آرامشی عجیب و گنگ و خلسه وار دست میدهد...

جاده خلوت روبرویم حرکت میکند  کش می آید  پیچ و تاب میخورد و من خیره به خط سفیدش یکی شده با برف و سکوت پیش میرانم...ذهنم خوب مرا می شناسد و این حال را دریافته رویاهای لجام گسیخته را به هر سو رها میکند...به هرسو...کودکی را به فردا پیوند میزند و اینجا را به هر جا ... افقها باز می شوند و یاران ناشناخته می آیند و صدها حرف و حدیث...

جاده را پایانیست.       

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:56  توسط آرش   | 

زمین از طنین صدا می لرزید و تمام جسم و روح من و آنها که بودند...

دندانهایم را سختتر به هم می فشردم  تا اشکهایم را نگه دارم...

اما نمی شد...

نمی شد...

صدا بیداد میکرد...

ضجه نبود ...فغان نبود...فریاد بود فریادی پر از شور ...

 گریستم...

اما گریه ام بی حاصل بود و هیچ  آرامم نکرد...

غرق در خشم و  تاسف و حیرانی ایستاده بودم  و نامها و تاریخها  و مکانها ...

سر برداشتم

چشمانی را دیدم

که به اندازه من حیران بود...

خیره شدیم

و رفتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:32  توسط آرش   |