تبليغاتX
آی... نی زن ...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

ساعت ۱۱:۳۰ شب است... خسته و کوفته از باشگاه به خانه بر میگردم موبایل زنگ می خورد و میان سر و صدای فراوان صدایی را می شنوم که دعوتم می کند به جمعشان. عذر خسته بودنم را نمی پذیرد و گوشی را ناگهان نفر بعدی می گیرد و جوری میگوید بیا که میروم...

هر چهار نفر شادند و با دیدن من شادتر هم می شوند من هم شادم...

پیکها پشت سر هم خالی می شوند و سایه بدنها بر دیوار هر دم لرزان تر...گویی هیچ جا هیچ جمعی به صمیمیت و خوشی ما نیست...

...

...

...

اما آن دروغ بر جمع سنگینی می کند... نمیدانم... شاید تنها بر من؟ اگر تنها بر من نبود که اینطور نبود...

حالم از توله سگ آپارتمان بیوکنن* بدتر است...

بار هزارم بود که باز هم رفته بودم...

تحمل ندارم... بلند می شوم که باقیمانده انسان بودم را بیرون ببرم

وقتی صدای خودم را می شنوم که می گوید خوشحال شدم حالم از خودم به هم می خورد...

به روزهای سختی که در پیش دارم می اندیشم

روزهایی که سخت خواهند گذشت تا فراموش کنم...

 

 *  توله سگ از پس پرده دود... از گتسبی بزرگ نوشته اسکات فیتز جرالد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:11  توسط آرش   | 

دو سه روز پیش ظهر  برای کاری رفتم بیرون و هوا کمی سرد و بارانی و بسیار دلچسب بود  ـ البته از توی ماشین و به همراه موزیک دلخواه!  ـ بچه دبیرستانی ها رو می دیدم که تو خیابونا ولو بودن - دختر و پسر- همه غرق خنده و شوخی و لودگی...فکر کنم وقت امتحاناشون باشه یادم به دوران دبیرستان خودم افتاد که خوشترین دوران بود و چقدر خوش و سرزنده بودیم و پر انرژی... مثل همین ها تازه کلی بدتر...

همیشه تو دوران مدرسه با نمره انظباط مشکل داشتم از بس فضول بودم ولی چون درسم خوب بود و معمولا برای مسابقات علمی از مدرسه و شهرمون انتخاب می شدم خودشون مجبور بودن یه کاریش بکنن !

کلی از فلسفه زندگی ام و دیدگاهم نسبت به دنیا  همون زمان شکل گرفت...با وجود تمام شور و شر نوجوانی شبها هیشه تا صبح فقط کتاب می خوندم و کتاب...تا اونجا که میتونستم سعی می کردم بیشتر بفهمم ...همه چیز رو ...زندگی هم گویا اون زمان سر سازگاری داشت...

الان که این کلمات رو دارم می نویسم ناخوداگاه آهنگ high hopes  پینک فلوید رو زمزمه میکنم...


The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder

گویا گیاهان سبزتر بودند

و نورها درخشنده تر

با جمع دوستان

در شب شگفتی ها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:46  توسط آرش   | 

دیشب وقتی داشتم یکی از فیلمهای معمولی هالیوود رو می دیدم همینطور که فیلم به پایانش نزدیک می شد خنده ام می گرفت برای اینکه می دیدم مثل اینکه تمام این جریانات و حوادث فیلم و این همه تلاش آمریکاییهای قهرمان برای نجات دنیا ـ طبق داستان فیلم ـ نیست بلکه برای اینه که هیلاری سوانک و هنرپیشه نقش اول مرد که  اسمش رو نمیدونم طی یک صحنه رمانتیک و با نورپردازی و موزیک مناسب بایستند رو به روی هم و لب تو لب بشن ! جدا" چقدر این صحنه باید تو تمام فیلم  های هالیوودی تکرار بشه؟ چقدر توی تمام فیلمها هم نقش اول مرد و هم نقش اول زن مجرد باشند و در آخر به نیمه گمشده شان برسند و ما هم با لذت تمام این فیلمهای سخیف رو ببینیم  و کیف کنیم؟( البته همه فیلمها اینجور نیستند اشتباه برداشت نکنید ... )

بعد به یاد فیلم بوی خوش زن با بازی آل پاچینو افتادم که گرچه هیچ زنی در فیلم نبود ولی نظریات هالیوودی ها که از زبان آل پاچینو بیان می شد چیزی غیر از همان نگاه خاص و صرفا" س.ک.س.ی به روابط مرد و زن نبود ...وضع موزیک ویدئو ها که دیگه خیلی بدتره و همش شده همین...زیباییها و جذابیتهای زن قابل انکار نیست و واقعا" هم بودنش در فیلم یا موزیک ویدئو یا کتاب به موضوع  جذابیت می ده ولی نه دیگه اینکه تمام روابط بین زن و مرد به شکل بوسه گرم بعد از اولین قرار و بعد ـ کات ـ صبح ـ زن لخت توی رختخواب ـ و مرد در حال قهوه درست کردن برای اون ـ نشون داده بشه...

همه اینها بعلاوه رپ که من برام شرم آوره که اسم موسیقی روش بذارم باعث شده که یه اخلاق خاص بین دختر پسرا در روابطشون با هم شکل بگیره که نتیجه اش اینه که روابط به ۲-۳ ماه نمیکشه و بعد هم همه از هم شاکی که : من درک نشدم و ...  این وسط عده ای هم که تازه وارد بازی شدن و عاشق  می شن دهنشون سرویس میشه و  بعد هم که این دوره رو از سر گذروندن میشن بدتر از بقیه و ...

و در کل این خیلی درد آوره که رابطه بین زن و مرد که میتونه ایقدر زیبا و صمیمانه و پر از شور و شوق باشه به این سطح تنزل کنه...ولی مثل اینکه این روزا همه اینجور شدن و به همین خاطر  من هم مدتی یه که روی تمام احساسم رو پوشوندم...                          

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:49  توسط آرش   | 

من آدم مذهبی نیستم و کلا"  هم از مراسم مذهبی به هر شکلش خوشم نمیاد ولی در مورد کریسمس به این خاطر دارم تبریک میگم که الان کلی از آدمهای دنیا تو کلی از کشورها به این خاطر شاد هستن و دارن چند روز رو دور از زندگی کسل کننده همیشگی میگذرونند و این موضوع به خودی خود برای من خوشحال کننده است به غیر از این هم خیلی از هموطنهامون هم مسیحی هستند و باید به اونها هم تبریک گفت...

دیشب ساعت ۳ بود و به زور تازه داشت خوابم میبرد که صدای sms  گوشیم بلند شد با تعجب و فکر اینکه کی میخواد این موقع شب اذیتم کنه گوشی رو چک کردم و دیدم دوست ایتالیایی ام  ـ کرادو ـ از اونجا مسج داده و کریسمس رو تبریک گفته ! کلی خوشحال شدم ! امروز حتما بهش زنگ میزنم و تبریک میگم...بازم به معرفتش ! البته من هم وقتایی که کرادو اینجاست ـ اون تو ماهشهر تو یه پروژه صنعتی کار میکنه ـ حسابی هواشو دارم هم دوستشم هم مترجم هم پایه مشروب و هم کلی چیزای دیگه...

به هر حال ... کریسمس همه مبارک...        

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:49  توسط آرش   | 

همیشه دوره هایی در زندگی داشته ایم که پس از گذشتنش میفهمیم چقدر خوب و شاد و لذتبخش بوده و با تمام توانمان سعی می کنیم که برگردانیمشان و یا به نحوی تکرارشان کنیم.صبح تا شب به آن زمان فکر میکنیم و تمامی رنگها و بوها و صداها را حس می کنیم و عمیقا" حسرتش را می خوریم...برای من این مساله چند بار تکرار شده...ولی هیچوقت نتوانستم گذشته را امروز تکرار  کنم... 

هر چقدر تلاش کنی و هر چقدر هم شرایط بهتری از لحاظ مالی و اجتماعی و ... داشته باشی باز هم امکان پذیر نیست...باید بپذیریم که آن دوره ـ آن رویا ـ و هر چه که شور و نشاط و شادی داشت فقط و فقط در زمان و مکان خاص خودش قابل اتفاق افتادن بود و به دلیل موقعیت فکری و  روحی آن زمان آدمهای در گیر در آن اتفاق افتاد ...حالا دیگر هیچ چیز مثل آن زمان نیست و تلاش برای تکرار آن بیهوده است و زجرآور...

تلاش برای تکرار آن و چشم بستن بر واقعیات زندگی اشتباه است اشتباهی بزرگ که روزگار از آن نمی گذرد ...

اشتباهی که اگر به آن ادامه دهیم تاوان سنگینی خواهیم پرداخت...

    

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:54  توسط آرش   |