هر چهار نفر شادند و با دیدن من شادتر هم می شوند من هم شادم...
پیکها پشت سر هم خالی می شوند و سایه بدنها بر دیوار هر دم لرزان تر...گویی هیچ جا هیچ جمعی به صمیمیت و خوشی ما نیست...
...
...
...
اما آن دروغ بر جمع سنگینی می کند... نمیدانم... شاید تنها بر من؟ اگر تنها بر من نبود که اینطور نبود...
حالم از توله سگ آپارتمان بیوکنن* بدتر است...
بار هزارم بود که باز هم رفته بودم...
تحمل ندارم... بلند می شوم که باقیمانده انسان بودم را بیرون ببرم
وقتی صدای خودم را می شنوم که می گوید خوشحال شدم حالم از خودم به هم می خورد...
به روزهای سختی که در پیش دارم می اندیشم
روزهایی که سخت خواهند گذشت تا فراموش کنم...
* توله سگ از پس پرده دود... از گتسبی بزرگ نوشته اسکات فیتز جرالد
