تبليغاتX
آی... نی زن ...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

باز دوباره فردا شنبه است و باز دوباره همه همان چیزها...همه همان آدمها... باز دوباره کسانی که آخر هفته بودند میروند و تنها میشویم...به انبوه کارهای عقب مانده فکر میکنم و این که اینها رو که انجام دادم باز هم هست و باز هم...عجیبه که یه زمان انجام دادن همین کارا چه قدر لذت بخش بود و امیدوار کننده اما حالا نه...یه مدته که فقط دارم روز رو شب میکنم و شب رو روز حس میکنم زندگیم داره مرداب میشه...باید کاری کرد... 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:0  توسط آرش   | 

مدتی بود وداع با اسلحه همینگوی رو خریده بودم ولی صدام نمیکرد که بخونمش .شنبه شب بابا قلبش درد گرفت و قلب ما رو هم درد آورد...رفتیم بیمارستان و گفتند باید بستری بشه...برگشتم خونه که یه مقدار وسیله ببرم  وداع با اسلحه رو هم با خودم بردم و از حدود ۲ که اوضاع آرومتر شد شروع به خوندنش کردم  ... باور نکردنی بود...یه مطلب کامل راجع به اون شب و اتفاقاتش و وداع با اسلحه دارم که می نویسمش...               

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:30  توسط آرش   |