تبليغاتX
آی... نی زن ...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

قصد نداشتم ادامه دیدار رو بنویسم اما به خاطر فرشاد که خواسته شاید نوشتم.نظر شما چیه؟
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 22:42  توسط آرش   | 

نگاه یه جفت چشم درشت ومشکی رو دید که بهش خیره بودن و وقتی نگاهش به اونا گره خورد با لبخندی عشوه گر دزدیده شدن ...تصویرش یه لحظه تو ذهنش نقش بست...صورت ظریف و خوشگلی که چشمایی سیاه تو سفیدی اون میدرخشیدن اندام باریکی که تو لباس بلند سیاه قالب گرفته شده بود و موهای سیاه و صاف و بلندی که تکمیل کننده این هارمونی بود و با هر تکان تن موج برمی داشت و به این سو و اون سو میریخت...شونه های برهنه و سینه هاش با ریتم آهنگ جوری میلرزید که انگار اون خودش جزیی ار آهنگ بود و چنان نرم و روان حرکت میکرد که به رقصیدن روی ابرا میموند...و حالا هم که مطمئن بود دیده شده هر چند لحظه با اون چشمای زیبا نگاهی به اون می انداخت که افسون و اغوا و خواهش و تمنا رو با هم داشت...
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:18  توسط آرش   | 

شروع کرد به رقصیدن و هیچی رو حس نمی کرد و نمی دید جز صدای آهنگ که با ریتمش می لرزید و میچرخید و غرق اون شده بود...تنها تو دنیای خودش بود که حس کرد یه چیزی داره اتفاق می افته نمیدونست چیه تنها میدونست که اتفاق خوبی یه انگار دستی داشت دونه های عرق رو از پیشونیش پاک می کرد و نسیم خنکی به صورت و تن داغش میخورد...تعجب کرد و خواست بفهمه جریان چیه؟ یه لحظه آروم گرفت و به اطرافش نگاه کرد و دید و فهمید...
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:7  توسط آرش   | 

وقتی رسیدن اونجا دوستای دیگه رو هم دیدن که همه  دور هم جمع بودن و داشتن ویسکی میخوردن همه میخواستن زود تر مست بشن و برن برقصن پس تا پیک خالی میشد فرصت نمیدادن و پرش میکردن با اینکه وقتی اومده بود مست مست بود باز هم به اندازه یک نفر با اونا ویسکی خورد دیگه رو  پاهاش بند نبود که صدای موزیک بلند شد...شاد و سرزنده جوری که همه رو به رقص می آورد...به خاطر عروسی دوستش شاد بود و مشروب هم کاملا اثر کرده بود  خودش رو تو فضای گرم و صمیمی و با حالی میدید که پر از عشق و شادی بود و عروس و داماد رو عاشقایی می دید که دست همدیگه رو گرفتن و با لبخند به آینده نگاه می کنن آینده ای که خودش اینقدر ازش میترسید...دیدن اونا و رقص دختر پسرا که یه لحظه از یاد آدم می برد اینجا کجاست و چه سالی یه لبخند به لبش آورد و آروم آروم رفت که اونم یه موجی از دریای اونا بشه...
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:0  توسط آرش   | 

از غروب شروع کرده بود با دوستاش شراب خوردن شراب ناب و ارغوانی رنگی که گویی خون زمین بود و گرمای خورشیدی رو که دونه های انگور جذب کرده بودن به رگهای اونا میریخت. پیکهای کریستال ـ همدم همیشگی ـ تند تند پر میشدن و به سلامتی خالی میشدن کم کم رنگا قشنگتر میشد و خنده ها بلندتر صدای چیک چیک به هم خوردن پیکها بود و گیتار ریچی سامبورا و قهقهه خنده که بالا میرفت و میخواست شادی و خوشی اونا رو به دنیا بگه... بعد از دو ساعتی بلند شدن که برن عروسی اون شب عروسی دوستشون بود...
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 14:59  توسط آرش   | 

چرا اینطور شد؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:33  توسط آرش   | 

رقص انگشتان کشیده و توانمندش و چهره متین و آرامش بخشش را هیچوقت فراموش نمیکنم...سال ۷۲ بود و آذر ماه...جشن میلاد محمد بود و در مراسمی نواخت...جادو کرد...خوابهای طلایی را و ژیلا را...

هر وقت کاراش رو گوش میکنم افسون میشم...چه احساسی داشته این مرد...چی تو ذهنش میگذشته که این جور تجلی کرده؟ از این دنیا جدات میکنه...از دردها از رنجها از دروغها و ظلمها...برای چند دقیقه جدا میشی از همه چیز فقط صدای رویایی و زنده و روان پیانو رو میشنوی که با خودش اینور و اونور میبرتت...احساست رو زیر و رو میکنه و بات حرف میزنه...ساده و صمیمی...

روحش شاد و یادش پایدار...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 1:44  توسط آرش   | 

هین الان دیدم که دو نفر تو وبلاگ من لطف کردند و نظر دادند! خوشحالم ! یکیشون سلماست که میشناسم و دوسته قدیمیه و دیگری دختر ننه دریا که از الان دوست حساب میشه البته اگه خودشم مایل باشه... 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:32  توسط آرش   | 

همیشه به این فکر کردم که هر چه قدر بعضی از آدما رو میشه به راحتی شناخت و فهمید چی تو چنته دارن شناختن بعضی های دیگه سخته و بعد از یه مدت رفتارایی از اونا میبینی که دو شاخ کوچولو بالا سرت سبز میشه...

فعلا این موضوع رو بیشتر توضیح نمیدم به خاطر اینکه مسائلی داره اتفاق می افته که هنوز برام کامل روشن نیست ماهیتش چیه و ربطش هم به مطلب اینه که میخواستم به عنوان مثال نقلش کنم...صبر کنیم فعلا چند روزی تا ببینیم چی میشه بعد بهتر میشه راجع بهش صحبت کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:7  توسط آرش   | 

همین چند ساعت پیش به شدت دچار احساسات متضاد شدم...

قبلا تو یک تعاونی مسکن عضو شده بودم و پول داده بودم برای زمین.دیروز تماس گرفتند و گفتند فردا ساعت ۴ بیا زمینت رو تحویل بگیر.رفتم و چهار نقطه رو با رنگ فشاری به هم وصل کردم و اونجا شد زمین من...

اولین احساسی که بهم دست داد خوشحالی بود...وسط ایستادم و گفتم اینجا ماله منه...میدونید آخه حس مالکیت یک قسمت از زمین یک قسمت از ایران یک قسمت از ربع مسکون با حس مالکیت یک ماشین فرق میکنه... اینو من امروز کاملا" درک کردم...خوشحال شدم ولی بلافاصله احساس بعدی اومد: ناراحتی    یعنی تا قبل از این من هیچ جایی رو تو این دنیا نداشتم؟ مگر نه اینکه من خودم رو فرزند زمین و آسمان میدونم و همه جا رو خونه ی خودم؟ از احساس خوشحالیم خجالت کشیدم...فکر کردم خیلی حقیر و پست شدم ... بعد هم دوباره از دست خودم عصبانی شدم و گفتم مگه قرار نشد فقط زندگی کنی آرش و دیگه اینقدر به همه چیز گیر ندی؟ تو هم مثل همه...برو دیگه! بازم ایستاده و اون دور غروب خورشید خوزستان رو نگاه میکنه و فکر...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:6  توسط آرش   | 

سلام...

سلام.اما نمیدونم به کی... شاید به اولین کسی که خواننده این وبلاگه...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:19  توسط آرش   |