تبليغاتX
آی... نی زن ...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

با آغاز،صدای خود را می شنیدم که سخن می گفت: آرام،مطمئن،آگاه به گفته ها،منطقی، یکنواخت و پیوسته... و شیوا و رسا،سوال را پاسخ بود...                                                                           

در درون اما اینگونه نبود... با هر کلمه ام دردم افزون می شد و اندوهم جانکاه تر...

و هر تاییدی از شنونده ام تیغی بود بر جان زخم خورده ام...

...

...

...

من،زندگی...

سرنوشت،خود...

 ........ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......    ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:15  توسط آرش   | 

سه شنبه گذشته،عصر،در حالی که زندگی چنان بود که آرزو داشتم زمان متوقف شود و همه چیز به همان حال بماند،سوار هواپیما شدم و در میان لبخندهای تجاری مهمانداران،ابرهایی به سفیدی رویا و دست تکان دادن های دخترک ۵ ساله ای که تنها سفر می کرد،رسیدم تهران و مستقیم رفتم نمایشگاه، همزمان با رسیدن من تنها یک ساعت بیشتر به زمان تعطیلی نمانده بود اما همین یک ساعت کافی بود که نیلوفر و مرکز را کامل و چند تای دیگر را سرسری ببینم و جیبهایم را کلی سبک کنم...

شب را دعوت دوست بسیار عزیزی و خانمش بودم که چند ساعت دلنشینی را با هم به صرف توبورگ و  ته چینی بسیار خوشمزه و حرف و خاطره و کمی هم کل کل اصفهان و جنوب بین من و دوستم از سویی و خانمش که ـ با وجود بلژیک تحصیل کردن ـ هنوز هم می توانستم اندکی لهجه اصفهانی را لابلای کلماتش تشخیص دهم از سوی دیگر،گذراندیم...  و شبی که مهتابی بود... 

چهرشنبه صبح دوان دوان رفتم نمایشگاه و ... خلاصه وار: همانطوری که انتظار داشتم چندین تا از کتابهایی که می خواستم همان روزهای اول تمام شده بود و به من نرسید،سطح اطلاعات غرفه داران نیلوفر اصلا در حد و اندازه های نشری به این اعتبار نبود،مرکز از لحاظ چیدمان کتابها و اطلاعات دو نفر از غرفه داران خوب بود،خوارزمی در اقدامی بسیار عجیب و غیر معمول کتابهای چاپ قدیم را با قیمت جدید عرضه کرده بود،سروش کتابهای پرطرفدار را با تخفیف ده درصد و مابقی را با تخفیفهای بیست و سی درصد عرضه کرده بود،سیستم فروش علمی فرهنگی و ققنوس که باید فیش را از جایی می گرفتی،پول را جای دیگری می دادی و کتاب را در محل سومی تحویل می گرفتی صدای همه را در آورده بود مضاف بر اینکه باز هم مشکل بی اطلاعی فروشنده ها را هم داشتند، در این بین بحث با دختر نوجوانی که فروشنده هرمس بود و اطلاعات بسیار کامل و جامعش از کتابها حاکی از مطالعه بسیارش بود خوب و امیدوار کننده بود،و آن سوی سکه هم  انتشاراتی های دیگری بودند که با وجود تخفیف های بالای سی درصدی و حتی در موردی که دیدم شصت درصدی باز هم پرنده در غرفه شان پر نمی زد...

بازدیدکنندگان هم اکثرا ـ تا آنجایی که من دیدم ـ بدون زمینه قبلی و شناخت آمده بودند و کمتر کسی را می دیدی که با لیست خرید کند که البته فکر میکنم بیشتر به این دلیل بود که اواخر نمایشگاه بود و اهل کتاب خریدشان را کرده بودند... مابقی انتشاراتی ها را به خاطر اینکه وقت کم بود تنها سریع خریدم را فقط انجام دادم و سرک نکشیدم به حال و روزشان و هر چه هم توانستم لیست کتب چاپ شده گرفتم برای مطالعه سر فرصت و خرید به لطف سایت آدینه بوک...

و بالاخره ساعت ۲ دل کندم و رفتم مهرآباد و دو تا لاکپشت سبز و کوچک و مینیاتوری را که خواهر جان آورده بود فرودگاه که ببرم ماهشهر در پی مخالفت مسئولین،قاچاقی توی جیبهام از گیت رد کردم و در برابر چشمهای بهت زده زن و شوهر جوانی از جیبها در آوردم و با خرید جعبه ای شکلات و خالی کردنش خانه ای ساختم برایشان و لابلای کتابها بردم توی هواپیما و آمدم جنوب... و احساسی چندگانه... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط آرش   | 

نمایشگاه کتاب تهران شروع شده و دارم حداکثر تلاشم رو می کنم که بتونم دوشنبه یا سه شنبه این هفته برم... اگر گرفتاریها بذارند...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:19  توسط آرش   | 

دیروز وقتی هوا کمی شرجی شد،تابستون رو حس کردم،حس کردم تابستون داره میاد،با بوی صبور* پیچیده تو کوچه ها،با نم شرجی صبحگاهی اش،با آفتابی که ۸ صبح چنان می تابه و داغه که انگار تنها ۳ متر بالا تر از سطح زمینه،با سایه مهربون درختای بیعار*،با سکوت ترسناک ظهر هاش،با خنکی رخوتناک کولر ها،با آسفالت نرم و بخار آلود،با خیابونای کش اومده زیر آفتاب،با بچه های تخس و سیاه سوخته تو کوچه ها، با بوی آمونیاک و گوگرد شیمیایی رازی* با جمعه ها تو رودخونه شنا کردن،با زنده شدن شهر وقت غروب،با نسیم ملایم دریا... با چرخیدن بی هدف غروبها تو شهر و از پشت شیشه های دودی مردم رو نگاه کردن ،با فهمیدن فرق بهشت و جهنم وقتی که پا رو از در خونه می ذاری بیرون و اختلاف دمای ۳۰ درجه ای رو حس می کنی...

تابستون داره میاد با برگشتن خواهرام که تابستون واحد نمی گیرند که یکی دو ماهی دور هم باشیم،تابستون داره میاد با اومدن فلامینگوها که همیشه سر راهشون مدتی اینجا می مونن و با پر و بال سفید و صورتی شون،با شکوه و زیبایی شون و یکدستگی شون و دوباره رفتنشون همیشه مبهوتم می کنند...

تابستون داره میاد،با گرمایی که تا عمق وجود نفوذ می کنه و احساساتی رو که مدتهاست می خوای سردشون کنی،گرما میده،زنده می کنه و دوباره قلبت رو به طپش وا می داره،

تابستون داره میاد،با جذابیت هراس آلودش برای من که هیچ وقت تابستونهام بی ماجرا نگذشته و همیشه ـ چه خوب و چه بد ـ هر تابستونم داستانی داشته برا خودش...

* صبور : نوعی ماهی بومی سواحل خوزستان

* درخت بیعار : درختی بدون ثمر که بذر اون رو انگلیسیا از آفریقا آوردند اینجا و با بدترین گرماها سازگاره   و به همین دلیل ما بهش می گیم  بیعار !

*شیمیایی رازی:کارخانه پتروشیمی رازی که هنوز به اسم قدیمش ـ مجتمع شیمیایی زکریای رازی ـ یا شیمیایی رازی معروفه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:32  توسط آرش   | 

گاهی اوقات یه ذره بی دقتی یا سهل انگاری در رفتار یا گفتار باعث به وجود اومدن یه "چرخه یا سیکل معیوب رفتاری"  در تقابل با دیگران می شه... چیزی رو که دوست نداریم، می گیم :آره، من هم عاشقشم... کاری رو که بلد نیستیم،تظاهر می کنیم حرفه ای هستیم،حرفهایی رو که می شنویم بدون اینکه باهاش موافق باشیم تایید می کنیم و سر تکون میدیم و بدتر از همه وانمود می کنیم از حرفها و رفتار طرف مقابلمون کاملا خوشمون اومده و جذبش شدیم...

و بعد از اون دیگه مجبوریم مدام در برخورد با اون فرد یا افراد همون رفتار و گفتار اولیه رو در پیش بگیریم و این چرخه هی تکرار می شه و رهایی از اون دیگه به سادگی امکان پذیر نیست، به این خاطر که همه ما به دلایل مختلفی مثل غرور ،تعارف و یا کمرویی حاضر به اعتراف به اشتباهمون ،اصلاح رفتار و یا پس گرفتن حرفمون نیستیم و باید مثل پروفایلهای موبایل که هر کدوم برای موقعیتهای خاصی تعریف شدن،هی از این حالت به حالت دیگه سوییچ کنیم... در مقابل این حالت که بر اثر اشتباه و بدون قصد قبلی پیش می یاد،حالت دیگه یی هم هست که فرد به صورت عمدی و آگاهانه رفتاری غیر از رفتار معمولی اش رو در پیش می گیره که اون دیگه تحفه است...

و ریشه هر دو این حالتها به نظر من ـ البته در حالت بسیار خوشبینانه ـ نگرانی ما از مورد پسند واقع شدن نزد دیگرانه... هر وقت تونستیم با خودمون کنار بیایم که ما همینیم که هستیم چه مورد پسند دیگران باشه چه نه،اون وقته که می تونیم این پروفایلها رو کنار بذاریم و تنها خودمون باشیم، و این در عمل با حذف کلی از ناخواسته ها، به آدم آرامش می ده...

 

 

پ.ن ۱ : ببخشید که ضمیر جمع به کار بردم،قصدم تعمیم دادن هیچ کدوم از این حرفها به کسی نیست.

پ.ن ۲: حالتی رو در نظر بگیرید که دو یا چند طرف هر رابطه ،همچه روندی رو در پیش بگیرند...

پ.ن ۳: شخصی یه بار منتقدانه به من گفت که چرا همچه اخلاقی ندارم و همرنگ همه نمی شم !!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط آرش   | 

رهای عزیز خواسته بود که یه رمان عاشقانه بهش معرفی کنم،این باعث شد که به عاشقانه هایی که خوندم فکر کنم،اولینی که به ذهنم اومد "فرمانده شیپورچیان" و "تس" از توماس هاردی بود،و بعد "عشق سالهای وبا" از مارکز و "ویکتوریا " از کنوت هامسون و "سه داستان عاشقانه" ایوان تورگنف و "رز طلایی" و داستان دیگری که هر چه به ذهنم فشار می یارم اسمش یادم نمیاد از کنستانتین پائوستوفسکی و "گتسبی بزرگ" از اسکات فیتز جرالد و خیلی های دیگر که از گوشه و کنار ذهنم الان هی دارن سرک می کشن و می خوان اسمشون رو بیارم ... ولی لازمه که بگم اینهایی که اسم آوردم هر کدوم به دلیل خاصی تو ذهنم موندن و همیشه به یادشون هستم گرچه ممکنه که بعضی از اونا من جمله گتسبی بزرگ اصلا به دلایل دیگه یی معروف باشند و صدها معنای دیگه از اونا برداشت بشه ولی به این خاطر که هر کدوم جنبه خاصی از عشق رو مد نظر داشتن و به اون جنبه پرداختن، من عاشقانه خطابشون می کنم و به یادشون دارم... که تنها با خوندنشون و عمیق بهشون نگاه کردن معلوم میشه چه جنبه یی رو می گم و چرا...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:33  توسط آرش   | 

همه خوابند و دخترک پاورچین به سراغ گوشه دلخواهش می رود،کنج نشیمن،روبروی آکواریوم...

می نشیند و به صدای وزوز خفه پمپ و قل قل حبابهای هوا  گوش می دهد،صدای آرامش بخشی که تا عمق وجودش نفوذ می کند و تمام ناخواسته ها را در زمزمه نوازشگرش محو می کند...دخترک مهتابی آکواریوم را روشن می کند و بازی نور شروع می شود،نور سرد و سفیدی که با ورودش به آب،هر پرتو اش رنگی می گیرد و رقصی...و ماهیها که گویی خواب نبوده اند...دخترک،غرق در جذبه به شیشه روبرویش خیره شده،به رقص ماهیها،به چرخیدنشان، به عاشقانه هایشان، به تلالو حبابهای درخشان که تند و تند بالا می آیند و می ترکند، به حرکت آرام برگهایی که سبز ـ آبی اند ... دخترک عاشق این لحظات است لحظاتی که تنها نگاه می کند،بی هیچ فکری،هیچ فکری...تنها غرق در تماشای بازی نور و صدا و رقص ماهیها،و تنها در این لحظات است که روح پرتلاطمش آرام می گیرد...

دخترک کتابی را که همراهش آورده باز می کند و شروع می کند به خواندن...زیر نور آکواریوم،زیر نوری که لابلای برگهای گیاهان آبی می شکند،با رقص ماهیها تکان می خورد و روی صورت دخترک سایه روشن می سازد،سایه روشن هایی که با حالتهای چهره دخترک که با کتاب یکی شده تغییر می کنند، سایه روشن هایی که روی صورت دخترک،گویی تصویر داستانی هستند که می خواند...

...

...

دخترک خواب است اما یوهانس و ویکتوریا* رهایش نمی کنند،دخترک لبخند می زند،در خواب...

 

 

خواندن جمله ای در وبلاگ دوست بسیار عزیزی باعث نوشتن این پست شد... ممنون از او به خاطر بودنش... 

* قهرمانان کتاب "ویکتوریا" اثر کنوت هامسون.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:6  توسط آرش   | 

دیروز وقتی خواهرانم سوار قطار شدند و رفتند سر درس و دانشگاه شان،همه چیز تمام شد و انگار با یک اردنگی محکم پرت شدم به واقعیت.

واقعیتی که از ۲۸ اسفند چشمم را به رویش بسته بودم و با پررویی هر چه تمام تر گذاشته بودم فارغ از هر چیز ،بیش از دو هفته را مانند کودکی تنها به آنچه دوست دارم بپردازم و یکسره فقط آن  "من درونی " باشم... وسط هیاهوی یک فامیل ۵۰ نفره که هر جای ایران بودند آهنگ جنوب کرده بودند که آنها هم مثل من ـ کم و بیش ـ چند روزی را خوش بگذرانند ،غلت بزنم،صبحها بر خلاف همیشه زود از خواب بیدار شوم و با داد و بیداد و آواز خواندن و شوخی همه را از خواب بیدار کنم و برنامه روز را دیکته کنم بهشان و همیشه هم در اوج شلوغی رهاشان کنم و بروم دنبال کارهای خودم ... شب تا هر وقت که دلم می خواست کتاب بخوانم و زیر نور مهتابی که بی دریغ می درخشید زندگی کنم ...

عیدی که روزهایش به کوه و صحرا رفتن می گذشت و شبهایش به مهمانی و جشن،عیدی که آبشار سپیدان داشت و لاله واژگون و شوریدگی و کوه جادو، تمام شد و تنها خاطره ها و عکسهایش ماند، عکسهایی که نمی دانم سالها بعد با نگاه کردن به آنها، آیا نخواهم گفت کاش آنوقت اینگونه می کردم و آنگونه نمی کردم...

 

پ.ن ۱ - جدای از سرما خوردگی فعلی، سرحال ،شاد و امیدوار دارم سال جدید رو شروع می کنم البته از شنبه آینده !

پ.ن ۲- چند تایی عکس هست که اگر شد می ذارم اینجا که ببینید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:46  توسط آرش   | 

...و یادمان باشد دوباره مبارزه کنیم و بجنگیم و فارغ از دغدغه ی بردن یا باختن،تنها تسلیم نشویم و نگذاریم تمام آنچه که در یک کلمه "ناخواسته ها " خلاصه اش می کنم،شور و شوق و امیدمان را بگیرند و زنده بودن و مرده بودنمان را برابر کنند و به پوچی برسانندمان،استوار بایستیم و فراتر از پیشرفت و پسرفت مالی ،تحصیلی، شغلی یا اجتماعی،دلخوش به این باشیم که دروغ نمی گوییم،انسانها را برابر می دانیم،با خنده کودکی شاد می شویم و دوستان خوبی داریم... شاد باشید دوستان عزیزم و نوروزتان پیروز... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:14  توسط آرش   | 

کنار اروند ایستاده بودم و سر و صدای مرغان دریایی بلندتر از همیشه به گوشم می رسید،سنگریزه کوچکی با نوک کفشم تکان می خورد.

و راه حل،نوشیدن زیاد است،خیلی زیاد،

و بهتر است که دو نوع مشروب باشد،

تا اثرش گیجت کند،گنگت کند،کورت کند...

نوشیدم،زیاد،خیلی زیاد...

گیج شدم،گنگ شدم،کور شدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:20  توسط آرش   |